در ستایش بخشش

این متن را بخوانید و ترانه «هوشم ببر » نامجو را هم با آن گوش دهید. شاید به تجربه‎ی من نزدیک شوید… خیلی اعتقادی به این ندارم که بتوان با یک نسخه تکلیف مسائل اخلاقی را روشن کرد. فکر می‎کنم اخلاق تا حد زیادی به تجربه برمی‎گردد. اما این نوشته‎ی دکتر نراقی، علاوه بر تحلیل موشکافانه و پدیدارشناسانه‎ی موضوع بخشایش، تحلیلی که من با خواندنش بسیار سبک شدم، ارزش زیبایی شناسانه هم دارد. برایش نوشتم این نوشته نوش دارویی بود برای همه‎ی شک‎های من درباره‎ی گزاره‎ی «ببخش و فراموش نکن». دو بار این نوشته را خوانده‎ام. یک بار با تأکید بر گفتگوی میان خود- گذشته و خود- اکنون قربانی و بار دیگر با تأکید بر اینکه قربانی نباید از تجاوزگر دیو اخلاقی بسازد و فاعلیت اخلاقی او را ندیده بگیرد. یک بار به روایت قربانی دقیق شدم و بار دیگر به روایت تجاوزگر. اما زمانی که ما قربانی یک سیستم می‎شویم، مثل همان نمایشنامه‎ی نیما که از شکنجه صحبت می‎شود یا وقتی خشم ما نه متوجه یک فرد بلکه یک دستگاه اداری است چطور؟ آنجا چگونه می‎شود از ارتباط بین قربانی و تجاوزگر حرف زد؟ آنجا چطور می توان بخشید؟

پسر همسایه که در ۱۵ سالگی در خیابان مردم را می‎زد حالا بلیط اتوبوس می‎فروشد و به حرمت همسایگی هوای من را هم دارد. آنقدری از آن روزها گذشته که خشمم به او تبدیل به دلسوزی شده باشد ولی چطور می‎شود سیستمی که او را به این کار فراخوانده بود بخشید؟

ارسال شده در از دیگران, زندگی روزمره | پاسخ دهید:

دختران دشت

شب‌هایِ تارِ نم‌نمِ باران – که نیست کار -
اکنون کدام یک ز شما
بیدار می‌مانید
در بسترِ خشونت ِنومیدی
در بسترِ فشرده‌یِ دلتنگی
در بسترِ تفکرِ پر درد ِرازتان،
تا یادِ آن – که خشم و جسارت بود-
بدرخشاند
تا دیر گاه شعله‌یِ آتش را
در چشمِ بازتان؟
عکس از صفحه ی فیس بوک معصومه نورتقانی
ارسال شده در از دیگران | پاسخ دهید:

فقط کاش زیبا نبودی …

نشسته ام و لپ تاپ روی پایم، دارم کار می‎کنم. به شکمی نگاه می‎کنم که انگار دارد از تخت بودنش فاصله می‎گیرد و به حوصله ای که ندارم تا با یک هفته ورزش این تن را تبدیل کنم به همان تن بی‎نقص همیشگی. به لجبازی‎ام با تن‎ام فکر می‎کنم. به لجبازی برای ورزش نکردن، لجبازی برای وحشی گذاشتن این تن که خودم خوب می‎دانم تحسین برانگیز است و می‎تواند تحسین برانگیزتر هم باشد. فکر زیاد می‎کنم. فکر می‎کنم اگر اشتباه نمی‎کردم، این تن خوش فرم را برنمی‎داشتم ببرم که برسانمش به عشق، آنقدر بهش توهین نمی‎کردم، حالا بیشتر می‎توانستم بهش احترام بگذارم. نیازی نبود ازش انتقام بگیرم. می‎دانم این که می‎نویسم شخصی است. و می‎دانم مرز بین شخصی و عمومی برخلاف ظاهر سفت و سختی که برای ما داشته آنقدر در هم تنیده که یک امر کاملا شخصی، کاملا عمومی شود و بیاید در ذهن من دوباره به امر شخصی پیوند بخورد.

وقتی ماجده لخت شد، من جدی نگرفتمش، معتقد بودم این اقدام هیچ به نفع زنان جامعه‎ی مصر نیست. اصولا آدمی هستم که «زمینه» برایم مهم است و هر واقعه ای را اول در زمینه‎ی اجتماعی‎اش جاگذاری می‎کنم تا بتوانم درکش کنم و نسبت به آن موضع بگیرم. حالا هم خوب می‎دانم در زمینه‎ای دیگر، این عکس نه این همه هیاهو دارد و نه این همه ابراز نظر، کاملا شخصی است و معمولی.

حالا یک آهنگ محزون فرانسوی دارد می خواند و من به زمینه فکر می کنم، به مجله‎ی فرانسوی که عکسی از هنرپیشه‎ی هم‎وطنم در آن چاپ شده. به قوانین آزاد فکر می‎کنم برای آدم‎هایی که فکرشان آزاد نیست. به تجربه‎ی زیسته‎ام از آنجا فکر می‎کنم که ملغمه‎ای بود از تنش و آشوب و عشق و تب و تن و اشک و خشم و جدایی. به ماه کامل لعنتی فکر می‎کنم و به خلوتی که برایم تا حد قداست بالا رفت و تا حد لجن پایین آمد. توی آن خیابان‎ها، توی آن شهر، توی آن محله‎ها با آن سنگفرش‎ها، تن یک زن ایرانی را می‎بینم، با سوال‎هایی که از فرهنگ خودش برده آنجا و بار تناقض‎اش را به دوش می‎کشد. اینها همه جمع شده در یک دختر ایرانی در محیطی غیر ایرانی. عین یک کلاژ درهم. دوست دارم گلشیفته را نماینده ی خودم کنم. عین فیلم ها. خیال کنم همه‎ی تناقضات و نکبت‎هایی که زندگی من و ما را گرفته یکجا ریخته بیرون. به قول سروش خیلی هم کامل نبود. باید کامل عریان می شد.

فقط کاش زیبایی را از تن اش می‎زدود. شب‎های پاریس با این تناقض‎ها برای من اصلا زیبا نیست. پر از تنش و حمله و دروغ است. با زرورق یک ایمان پر از تناقض، که می‎تواند کنار یک باجه، در همان خیابان‎ها مجله را ببیند و فریاد بزند وامصیبتا! یک زن ایرانی لخت در ملاء عام؟  و در همان حال آب‎دهانش راه بیافتد. البته یک زن ایرانی لخت در خلوت می‎تواند چیز فوق‎العاده‎ای باشد. می‎شود کلی ازش لذت برد. می‎شود تا صبح باهاش خوابید. می‎شود صیغه‎اش کرد. می‎شود مصرفش کرد. اما نه در ملاء عام. آن هم اگر ایرانی جماعت جزو این «عام» باشد. زن ایرانی در کل چیز خوبی است. فقط کاش زیبا نبود

ارسال شده در زندگی روزمره | یک پاسخ

مثل ندارد باغ امیدش

۱-      یک هفته ای تا واقعه مانده بود. نمی توانستم نباشم. آنقدری هم به شناخت خودم ایمان نداشتم که بتوانم خودم تصمیم بگیرم. دیدمش. عادت کرده بودم بگذارم او به جایم فکر کند. مثل خیلی ها. شاید برای اینکه ضعف و تنبلی خود را در تحلیل وقایع و مطالعه ی اخبار ندیده بگیرم و همچنان بتوانم زیر سایه ی او احساس روشنفکر بودن داشته باشم. با او حرف زدم. مصمم بود که نباید شرکت کرد. با او که صحبت می کردم مصمم می شدم که باید شرکت کرد. بعدها که او را کنار گذاشتم، یکی از دلایلش صحبت های همان روز بود. اما آن روز وقتی از شوری که در جان ها افتاده با او صحبت کردم، از اینکه نمی توان بی تفاوت بود و ندید. باید جزئی از موج شد و تجربه کرد.، او تیز نگاهم کرد و گفت « با ناامیدی بعدش چه می کنی؟»…

۲-      حالا ناامیدی بعدش است. ناامیدی بعدش یعنی زمان بازنده بودن. من هنوز هم به صحبت‎های آن روز فکر می‎کنم. ما با ناامیدی امروزمان چه می‎کنیم. او حالا با ما نیست. آن موقع هم با ما نبود. آن موقع در کسوت دهن پر کن فلان خودش را از شرکت کردن بی نیاز می دید. حالا هم جای بهتری برای زندگی دارد و باز هم از همان موضع، با فاصله می‎تواند به ناامیدی ما نگاه کند. من اما به صورت پدیدار شناسانه ای از اینکه جزئی از بدنه باشم لذت می‎برم و برده‎ام. حالا هم جزئی از همان بدنه‎ی ناامیدم. با ناامیدی بعدش می‎سازم و به احیا کردن خودم و بدنه فکر می‎کنم. بوم شهر یکی از راه های این احیاء است.

۳-      آلبوم الکی نامجو را از دوست مازندرانی‎ام مهران گرفته‎ام. دیشب ام را به باد داد و امروز کمی به آن عادت کرده ام. از مقایسه‎ی آن با آثار دیگر نامجو می پرهیزم… بچه که بودم، عادت داشتیم روزهای جمعه برویم پارک لاله و پدر و مادر بنشینند شجریان بخوانند و باقی ماجرا. تمام عصرهای جمعه‎ی من با صدای شجریان عجین بود و حس دوگانه‎ی عشق نفرتی در من پدید آورد که تا هنوز پابرجاست. حرف از بیداد و نی نوا و دهه‎ی ۶۰ و زندگی روزمره‎ی غرق در ناامیدی است. قرار نیست نامجو برای ما همین نقش را بازی کند. قرار نیست وقتی می‎گوید «بزن بزن دف دل را، خراب و خانه‎ی گل را، که من اسیر شبم، شب»… چیزی درون ما زنده شود و روند اعتیاد به نومیدی خود ادامه دهیم. قرار نیست نامجو نقش شجریان دهه‎ی ۶۰ را برای ما بازی کند. بچه‎ هم نداریم که در دست‎و پایمان وول بخورد و در ناامیدی ما شریک شود… پس من به این وسوسه‎ای که از دیشب به جانم افتاده غلبه می‎کنم و از غرق شدن لذت بخش در جذبه‎ی نومیدی صرف نظر کرده و به ادامه‎ی آنچه در گزینه‎ی دو ذکر شد می‎پردازم…

۴-      از همان آلبوم:  یار من است او هی مکشیدش ، جان من است او هی مبریدش، آب من است او، نان من است او، مثل ندارد باغ امیدش…

ارسال شده در زندگی روزمره | یک پاسخ

پاره‎هایی درباره‎ی شورش‎های شهری

این مطلب در دومین شماره از نشریه دانشجویی بوم‎شهر، شماره ویژه‎ی بحران و پس از بحران منتشر شده. نسخه‎ی چاپی بوم‎شهر هم اکنون در دانشکده‎ی معماری و شهرسازی دانشگاه هنر اصفهان قابل دسترسی است و نسخه‎ی اینترنتی آن اینجا قرار دارد

۱-     شورش‎ شهری چیست؟

شورش های‎ شهری چه هستند و چه تفاوتی با دیگر اعتراضات رخ داده در شهرها دارند. چه زمانی به جنبش‎های شهری تبدیل می‎شوند و چه‎چیزهایی آنها را قابل انفجار و دوباره خاموش می‎کند. برای ورود به موضوع شهر به مثابه نیروی اعتراض و شوروش لازم است نیروهای شکل دهنده‎ی شهر را معرفی کرد. مارک روسو شهرهای غربی را حاصل کشاکش دو نیروی تاریخی معرفی می‎کند. این دو نیرو عبارتند از دموکراسی و سرمایه داری. شاید بتوان برای تحلیل شورش‎های شهری پیش از هر چیز از عدم تعادل این نیروها کمک گرفت.

نشریه‎ی مطالعات شهری در ماه می ۲۰۱۰ ویژه‎نامه‎ای منتشر کرد که به صورت ویژه به شهر به عنوان فضای اعتراض می‎پرداخت. در مقدمه‎ی این شماره تأکید شده بود در عصر شهری شدن و توسعه‎ی فزاینده‎ی سرمایه‎داری (با وجود بحران‎های مالی) تغییر کاراکتر شهرها چنان به سرعت رخ می‎دهد که موارد مهمی همچون حقوق دموکراتیک و عدالت تحت‎الشعاع قرار می‎گیرند. در واقع دموکراسی و عدالت، نیروهایی متعادل کننده هستند. این دو نیرو الزام‎های مهمی در زندگی شهری هستند که می‎توانند و باید زمینه‎های شهری را آماده‎ی مواجه شدن با جهانی شدن نئولیبرالیستی (۱) و تأثیرات آن بر توسعه و برنامهریزی شهری کنند. البته هیچ‎گاه نمی‎توان نئولیبرالیسم را نیرویی یکپارچه و همه جا حاضر در نظر گرفت. نئولیبرالیسم نیز در سراسر جهان شکل‎های متفاوت و مکان‎مند و نتیجه‎های متفاوتی دارد، تغییر شکل‎های آن مختلف و مقاومت‎های رخ داده در برابر آن متفاوت‎اند.

در این شماره‎ی مطالعات شهری از «مکان‎های فراموش شده» نام برده شد که محصول «سیاست‎های فراموشی» هستند. سیاست‎هایی که برخی از حیطه‎های بودن را نادیده می‎انگارند. انواعی از زیستن که توسط سرمایه‎ی جهانی و دیگر بازیگران شریک در گفتمان نئولیبرالیسم  ثبت نمی‎شوند، حاشیه‎ای قلمداد شده یا در نهایت دور ریخته می‎شوند.

«سیاست‎های فراموشی» منتسب به یک پروسه‎ی عقلانی‎-سیاسی اند که در آن به صورت حرفه‎ای و نظام‎مند به انتقال، بیرون ریختن و پاک‎کردن مکان‎ها و حس‎مکان و هر آن چیز از یادبردنی پرداخته می‎شود. در این پروسه گروه‎های اجتماعی درجه‎ی چندم نیز به مکان‎هایی با دسترسی کمتر منتقل می‎شوند. بدین ترتیب درون فرهنگ‎های سیاسی- ملی غالب، گروه‎های آسیب‎پذیر بارها جابه‎جا می‎شوند و توسط الزامات کاربری زمین، از مکان خارج می‎شوند. این در حالی است که در کنار بیرون رفتن آن‎ها با موضع گیری‎های اخلاق گرا و ارزیابی‎های زیبایی‎شناسانه درباره‎ی «ملت» و جامعه‎ی زیبا و شایسته نیز روبه‎رو هستیم.

بدین ترتیب بحران مسکن به شهرهای در حال جهانی شدن گره می‎خورد و خود را به صورت تناقضی بنیادین پدیدار می‎کند که در یک سر آن بازسازی گسترده و افزایش ارزش‎های مالی و توسعه‎ی «جهان‎شهر» قرار گرفته و در طرف دیگر آن نیاز مردم کم‎درآمد به پناهگاه. در جهان امروز برای عمده‌‎ی ساکنان شهری زمین، زندگی به صورت فزاینده‎ای همراه با اسکان بی‎کیفیت، فقدان کلان ساختار، جابه‎جایی‎های فیزیکی، افزایش نابرابری‎ها، بی‎خانمانی، بیکاری و مشاغل پست در حال کاراکتریزه شدن است.

 در شهرهای امروز بازسازی‎ها و اقدامات مدیران شهری به جای تأمین فضای دموکراتیک برای خواسته‎های شهروندان در جهت پاسخگویی به امنیت بیشتر برای سرمایه‎گذاران جهت گرفته است. قدرت شکل‎دهی فضای شهری از سوی تصمیم‎سازان به صورت روزافزونی از سمت پاسخ دهی به شهروندان حقیقی شهر به سوی نهاد‎های حقوقی تغییر جهت داده و بازسازی پارامترهای دموکراسی سیاسی منجر به تحلیل رفتن دموکراسی شهری و خلق فرصت‎های ویژه برای عده‎ی خاص و برگزیده‎ از کنشگران شهر شده است.

زندگی در جامعه‎ی شهری معاصر شامل انواع دیگری از بی عدالتی‎ها از جمله افزایش جوامع دروازه‎ای (۲) ، راسیسم (۳)، محرومیت‎های سیاسی و اجتماعی، جدایی‎گزینی و افتراق و تروریسم نیز هست. چنین عواملی، که زاده‎ی موقعیت‎ها و زمینه‎های مختلف هستند منجر به افزایش مکرر شورش در فضای شهری شده‎اند و شورش شهری به عنوان چالشی مرتبط با محرومیت و حاشیه‎ای شدن در شهرهای امروز مطرح شده است. شورش‎های شهری در سیاسی نمودن تناقض‎های توسعه‎ی کاپیتالیستی نقش‎آفرینی می‎کنند و استدلال‎های رسمی سیاست شهری را به چالش می‎کشند.

وتر وانستیفوت، استاد کرسی طراحی و سیاست در دانشگاه تکنولوژی دلفت با مطالعه‎ی شورش‎های شهری در ۴ نمونه‎ی دترویت، لوس‎آنجلس‎‎، لندن و پاریس  ۱۲ عامل موثر در شورش‎های شهری را در آنها شناسایی کرده و به ترتیب زیر ذکر می کند:

۱-      واکنش سریع پلیس(trigger)

2-      شیوع و انتشار موضوع  (spread )

3-      نقش رسانه‎ها (media)

4-      قلمرو یا حریم (territory )

5-      موضوع نژاد (race )

6-      برنامه ریزی (planning )

7-      نوسازی شهری (urban renewal )

8-      عوامل تاریخی (history )

9-      فرهنگ عامه (pop culture )

10-  گفتمان غالب (discourse )

11-  معماری (architecture  )

۱۲-  پس آیند (aftermath )

پیشتر، در دوره‎ی اقتصاد فوردیستی، هانری لفور در نظریه‎ی زندگی روزمره‎اش، در توجه به آشوب‎های شهری از روش‎های اقتصادی و تکنولوژیکی صحبت کرده است که به زندگی روزمره فرم می‎دهند و فضا و زمان را استثمار می‎کنند. اما به بیان او بخشی از کنش جمعیِ اجتماعی باقی می‎ماند که قابل دسترس نیست. همیشه چیزی باقی می‎ماند که از اهلی شدن می‎گریزد. این باقی مانده‎ی مبهم آشوب‎ها را تولید می‏‎کند. آشوب‎ها به زندگی روزمره به عنوان بستری متضاد بین فعالیت تولیدی و مصرف انفعالی شکل می­دهند. بستری بین روزمرگی و خلاقیت. لفور به پدیدارشناسی این «باقی‎مانده» می‎پردازد و با تکیه بر نیروهای شورشی نظم دور (ساختار سیاسی حاکم) را به پرسش می‎کشد. در نظریه ی لفور آشوب‎ها پیش از هر چیز نشانه‎های ناتوانی ساختار کلان در کنترل و غلبه بر امور ‎هستند. آشوب‎ها، اگر به درستی سازماندهی شوند این قابلیت را دارند که تبدیل به حرکتی هدفمند شده و نظم دور را به مبارزه فراخوانند.

۲-     نمونه موردی: شورش های لندن و مقایسه ی آن‎ها با شورش‎های ۲۰۰۵ در فرانسه

وتر در «بی دی آنلاین» در مطلبی با عنوان «بازگشت به شرایط عادی؟» شورش‎های انگلیس را با شورش‎های فرانسه مقایسه می‎کند. او در توصیف شرایط عادی در فرانسه، زمانی را مثال می‎زند که ژاک شیراک بازگشت اوضاع به حال عادی را تبریک گفت. این در حالی بود که به جای ۱۵۰۰ خودرو، هر شب ۱۶۳ خودرو در آتش می‎سوخت. این تعداد در شب‎های بعد بین ۵۰ تا ۱۵۰ خودرو در هر شب در نوسان ماند. هنوز هم بعد از چند سال، هر شب چند دوجین ماشین در فرانسه در آتش می‎سوزند اما این شرایط عادی قلمداد می‎شود … او در ادامه توضیح می‎دهد چگونه شرایطی که رئیس جمهور عادی می‎خواند برای بسیاری از مردم با بحران هر‎روزه در مسائلی چون مسکن و کار و درآمد پایین همراه است. او معتقد است در بسیاری مواقع شورش‎ها تنها نمایشی عیان هستند که بدتر شدن شرایط را نشان می‎دهند، برون ریزی یک بحران که به طور دائم توسط میلیون‎ها نفر زیست می‎شود و حاصل اهمال تنها ده‎ها نفر است:

چیزهایی برای یک لحظه قابل دسترس می‎شوند و بعد دوباره ناپدید می‎شوند. همچون یک کابوس. در پشت این صحنه‎ها مکانیسمی وجود دارد که همه چیز را بدتر می‎کند و آن را دوباره آماده‎ی سرریز شدن نگه می‎دارد. هرگاه دوباره فرصتش پیدا شود؛ بحران دوباره می‎آید… بلیوس و ساکنانش به صورت نظام‎مندی رها شده‎اند. فاصله‎ی دقیقی بین این مناطق و مناطق داخلی شهر که مخصوص قشر اصیل فرانسوی و بورژوازی مرفه پاریس است وجود دارد… این‎ها گوشه‎ای از فشارهای شهری است که شورش‎ها و نتایج آن را شکل‎ می‎دهند.

آیا شرایط لندن هم چنین است؟ شهری با جدایی‎گزینی تشدید شده ، مناسب برای سرمایه‎گذاری، شهری همچون ابری غبارآلود فساد داخلی‎اش را پنهان می‎کند‎‎… سه شب پس از شورش‎ها، ناآرامی‎ها به سایر شهرهای انگلیسی همچون منچستر، بیرمنگام و لیورپول سرایت کرد. همانند نمونه‎ی فرانسوی و حتی کامل‎تر از آن. اکنون فکر کردن درباره ی سیاست‎های شهری بسیار سخت شده است، سیاست‎هایی که تنها در برنامه‎ریزی و متدهای طراحی قادر به حل مشکلاتی باشند که در واقع سرچشمه‎ی شورش‎ها بودند.

۳- آنچه در لندن رخ داد دقیقا چیست و تحلیل فضایی آن چگونه است؟ آیا ما با یک جنبش روبه‎رو هستیم؟ شورش‎های سال ۲۰۱۱ انگلستان چقدر قابل مقایسه با جنبش‎های اخیر جهان است؟

اسلاوی ژیژک فیلسوف آلبانیایی تبار در تازه‎ترین تحلیل خود درباره ی لندن در مطلبی با عنوان «مغازه‎دزدهای جهان متحد شوید» می‎گوید:

« اگرچه گفته می‎شود قتل مارک دوگان باعث شورش‎های لندن شد، اما همه موافق‎اند که این شورش‎ها بیانگر یک ناخشنودی عمیق است- اما چه نوع ناخشنودی‎ای؟ شورشیان انگلیس هم مانند شورشیان حومه‎های پاریس در سال ۲۰۰۵ که ماشین آتش زدند، هیچ پیامی را منتقل نکردند. روشن است که شورش‎های اخیر انگلستان در تضاد با تظاهرات دانشجویی در نوامبر ۲۰۱۰ است، تظاهراتی که منجر به خشونت شد. دانشجویان رسما اعلام کردند که اصلاحات پیشنهادی برای آموزش عالی را قبول ندارند. برای همین است که مشکل بتوان شورشیان انگلیسی را نمونه‎ای از پدیداری سوژه‎ی انقلابی دانست‎. آن‎ها بیشتر با مفهوم هگلی «اراذل و اوباش» تناسب دارند، کسانی که فضای بیرونی اجتماعی را به دست می‎گیرند و ناخشنودی‎شان را تنها از طریق طغیان «غیرعقلانی» خشونت‎های ویرانگر بروز می‎دهند. طغیان‎هایی که هگل «نفی مطلق» می‎نامدشان…»

در جنبش‎های اخیر ما با «تولید یک فضای خاص» از جانب معترضین مواجه شدیم. این تولید در میدان تحریر به اوج رسید و میدان را به فضایی تبدیل کرد که تقریبا ۱۸ روز مورد سکونت قرار گرفت و این فضا را تا حدی پایدار کرد که نقش مکان در جنبش محسوس شد. یک جنبش شهری، با تولید یک فضای شهری قابل سکونت و خاص خودش در قالب مکانی به نام میدان تحریر. چند ماه بعد در میدان خورشید مادرید این فضا عینی‎تر و ملموس‎تر شد. این فضا خاورمیانه را در بر گرفت. فضای مردمی که “خواسته‎هایی” داشتند. این خواسته‎ها با شعارهای خاص این مردم به عنوان عصاره‎ی این جنبش‎ها به جهان ارائه داده می‎شد.

برای نمونه نگاهی به جنبش اسپانیا می‎اندازیم. جنبش «۱۵‎مه» اسپانیا، همانگونه که مارک روسو در مطلبی تحت عنوان جنبش نامتحرکان آن را تحلیل می‎کند، با شعارهای «تحصن در دروازه خورشِید»، «تسخیر میدان»، یا «ما از جای نمی‎جنبیم»، خیابان را فقط به عنوان جایگاه مادی (پهنه گردهمائی، پیش درآمد کنشی جمعی) یا نمادین (فضای به میدان کشاندن زیردستان) به کار نگرفت بلکه آنرا تا مرتبه داوری برای پیروزی ارتقا داد. با گستردن مسائل سیاسی و اقتصادی بر همه فضای شهری، جنبش اسپانیا به این دشواری ها بعدی ملموس بخشید که هرکس بیدرنگ خود را در آئینه آن باز می شناخت. این شهری کردن اعتراضات، همزمان تائیدی بر امر سیاسی ساده اما روشنی نیز بود: حضوری جمعی، صلح جویانه و ناپرخاشگر اما طولانی در یک مکان عمومی به خودی خود به منزله نوعی مقاومت است.

روسو معتقد است شهری که نئولیبرالیسم می‎خواهد ماشینی برای تحرک بخشیدن است؛ بنابراین آن را چنان طراحی کردند که سود‎رسانی را، که دیگر نه به انحصار جغرافیائی تکیه دارد و نه به بهبود اوضاع زندگی لایه‎های مردمی اجتماع، به حداکثر برساند. او به نقل از گاسین الی و همکارانش می‎گوید: شهر بدین ترتیب از مساوات دور می‎شود. کافی است بهبود مرغوبیت واحد‎های مسکونی و بازرگانی اغلب مراکز شهرها را طی دهه‎های گذشته بنگریم تا این را باور کنیم. اعیان نشین کردن محله‎ها که به انحصارشان در دست «پیروزمندان» انجامیده است را پیش از هرچیز می توان با جای گرفتن آنها در مرکز رفت‎و‎آمد‎های شهری و از این‎رو نوید دسترسی سریع و متنوع به فرصت‎های کاریابی، مصرف و سرگرمی‎ها تشریح کرد. بر عکس برای «بازندگان» که حباب های معاملات مسکن آنها را به تبعیدی بیش از پیش دورتر از تلاقی رفت و آمدها می‎کشاند، شهر تحرک خود را هرچه بیشتر همچون تنگنا و یا حتی رنج و محنت می نمایاند.

او نتیجه می گیرد حضور مانای مردم در خیابان تاکتیکی برای آهسته کردن سرعت، و روشی است برای آزادسازی خیابان‎ها. از دیدگاهی دیگر می‎توان اینگونه در نظر گرفت که مردم شرکت‎کننده در این جنبش‎ها با تعریف رانسیری مردم هم‎خوانی داشتند، مردم این جنبش‎ها، به حساب نیامده‎هایی بودند که اینک عرصه‎ای برای خود تولید نموده بودند. سیاست رخ داده بود. خواسته‎ها اینقدر صریح و واضح بیان می‎شد که سیاستمداران هم با چرخش‎های ۱۸۰ درجه‎ای مجبور بودند آن‎ها را بشنوند و واکنش نشان دهند. مردم موجود در این جنبش‎ها قابل دسته‎بندی نبودند. مردم بودند با همه‎ی تفاوت‎هایشان.

اتفاقات لندن نکاتی دارد که آن را از جنبش های اخیر متمایز می‎کند. می‎توان به این اتفاقات نام “بحران” داد. به تعبیر هاروی بحران‎ها تبلور واقعی تناقضات بنیادی در فرآیند انباشت سرمایه‎داری هستند. بحران‎ها در چرخه‎های دوم و سوم سرمایه  آشکار می‎شوند. چگونگی ارتباط اشکال و تظاهرات مختلف بحران نیاز به نظریه‎ی جامعی دارد. هاروی با ترسیم منحنی رقابت‎پذیری نشان می‎دهد که گروه ثروتمند‎تر به دلیل در اختیار داشتن منابع مالی بیشتر و اختصاص آن به دلخواه به حمل‎و‎نقل یا زمین می‎تواند انتخاب خود را بر سایر گروه ها تحمیل کند. اتفاقی که در بسیاری از نقشه‎های شهری می‎افتد.

چیزی که در لندن رخ داد نوع متداولی از بحران است که در آن بخش یا بخش‎هایی از شهر به حالت انفجار می‎رسد. اتفاقات لندن را می‎توان یک بحران با ریشه‎ی اقتصادی نامید که در عرصه‎ی فضایی خود را نشان داده است. نزاع درگرفته از جانب قشری که جایگاه فضایی پایین‎تری دارد و معطوف به دیگرانی است که از نظر اقتصادی وضعیت برتری دارند. گتوهای مهاجرنشینان و محله‎های ناراضی. عوامل دیگری مانند نارضایتی‎های مهاجران هم تشدید‎کننده‎ی این تضاد و این بحران هستند. در این بحران فضایی تولید نشده است، بلکه با اصطکاک دو نوع فضا مواجهیم که حاصل یک منطق اقتصادی خاص هستند. بحران، تناقضات این منطق را آشکار می کند. بحران از بخش حاشیه‎ای شهر (از نظر رسمیت) شروع می‎شود و حواله‎ی بخش اصلی شهر (آنچه نظم موجود را می‎پذیرد و از آن منفعت می‎برد) می‎شود.

 در بحران انگلیس ما با “مردم” به مثابه گروهی که از هر دسته بندی‎ای خارج است روبه‎رو نیستیم. اتفاقا با دسته‎ی خاصی مواجهیم که کاملا می‎توان ریشه‎های اقتصادی و فرهنگی و … آن را شناخت. شعاری وجود ندارد که عصاره‎ی خواست شورش‎گران باشد. تنها فوران خشم است و تخریب عصیانگرانه‎ی هر آنچه متعلق به «دشمن» است. دشمن این بحران نه الزاما سیاستمداران بلکه هر جایگاهی است که متعلق به فرادستان است. عرصه‎ی این بحران شهر چند‎پاره است و بحران شکاف عمیق اقتصادی را نشان می دهد که مدیریت ابرشهر لندن تلاش برای پوشش آن دارد.

پانوشت‎ها:

(۱)       نئولیبرالیسم در وهله‎ی نخست نظریه ای در مورد شیوه‎هایی در اقتصاد سیاسی است که بر اساس آن‎ها با گشودن راه برای تحقق آزادی‎های کارآفرینانه و مهارت‎های فردی در چارچوبی نهادی که ویژگی آن حقوق مالکیت خصوصی قدرتمند، بازارهای آزاد و تجارت آزاد است، می‎توان رفاه و بهروزی انسان را افزایش داد. نقش دولت ایجاد و حفظ یک چارچوب نهادی مناسب برای عملکرد آن شیوه‎هاست. مثلا دولت باید کیفیت و انسجام پول را تضمین کند. به علاوه، دولت باید ساختارها و کارکردهای نظامی، دفاعی و قانونی لازم برای تأمین حقوق مالکیت خصوصی را ایجاد و در صورت لزوم عملکرد درست بازارها را با توسل به زور تضمین کند. از آن گذشته، اگر بازارهایی وجود نداشته باشند آن‎وقت اگر لازم باشد دولت باید آن‎ها را ایجاد کند. ولی نباید بیش از این در امور مداخله کند. مداخله ی دولت در بازارها باید در سطح بسیار محدود نگهداشته شود …از دهه ۱۹۷۰ به بعد چرخشی آشکار در شیوه‎های اقتصادی-سیاسی به سوی نئولیبرالیسم وجود داشته است. مقررات زدایی، خصوصی‎سازی و کناره‎گیری دولت از بسیاری از حوزه‎های تأمین اجتماعی امور بسیار متداول بوده‎اند. تقریبا تمام دولت‎ها، از دولت‎های جدیدالتأسیس پس از فروپاشی شوروی تا دولت‎های سوسیالیستی به سبک قدیم و دولت‎های رفاه نظیر زلاندنو و سوئد، گاه داوطلبانه و در مواردی در واکنش به فشارهای جبری، گونه ای از نظریه ی نئولیبرالی را پذیرفته اند…  (تاریخ مختصر نئولیبرالیسم، دیوید هاروی، ترجمه دکتر محمود عبدالله زاده، نشر اختران – مقدمه، صفحه ۸ )

(۲)       جوامع دروزاه‎ی:  ایجاد محله‎های دروازه دار مدرن در آمریکا و انگلستان در دهه‎های اخیر در پی رواج فرهنگ جدایی گزینی اجتماعی و خصوصی سازی فضایی افزایش یافته است. این محله‎ها اکثرا برای حفاظت ساکنان از مزاحمت مجرمان خارجی شکل گرفتند، گاهی نیز از این روش برای جلوگیری از تهدیدات امنیتی گروه های خاص نسبت به نواحی مجاور و کنترل کردن دسترسی و تبادلات ساکنان این محله ها با محیط خارج استفاده می شود. (۲۰۰۷ Schneider & Kitchen, )

دوست گرامی آقای قربانی به جای جوامع دروازه دار اصطلاح محله های دروازه دار را به پیشنهاد دادند. گویا در جامعه ی دانشگاهی این اصطلاح متداول تر است.

(۳)       راسیسم. اسم. واژۀ انگلیسی «racism»، ری سی زیم ، متشکل از «race»، نژاد، و «ism». تلفظ راسیسم در زبان فارسی مطابق تلفظِ معادل این واژه در زبان فرانسوی، «racisme»، و مطابق تلفظِ بخش اول معادل این واژه در زبان آلمانی، «Rassismus»، است. الف. فرضیه ای که بر اساس آن صفت های ممیزی و توانائی های انسان ها بوسیلۀ نژاد آنها تعیین می شوند. ب. ایمان به برتری یک نژاد بر نژاد یا نژادهای دیگر، نژادپرستی، نژادگرائی. در اینجا «racism» بمعنی «racialism» بکار می رود. به نقل از نسخه‎ی الکترونیکی لغت‎نامه‎ی دهخدا

در کتاب فرهنگ سیاسی داریوش آشوری برای نژادگرایی چنین تعریفی آورده شده: نژادگرایی نظیه‌ای است که میان نژاد و پدیده‌های غیر زیست شناسی مانند دین، آداب، زبان و… رابطه ایجاد کرده برخی نژادها را برتر از دیگر نژادهای بشری می‌شمارد. در این نظریه برتری نژادی مستقل از شرایط محیطی و اجتماعی رشد افراد عمل کرده و دست تقدیر برخی نژادهای بشر را برتر و برخی دیگر را کهتر گردانیده‌است.

فهرست منابع و مأخذ:

۱-      Introduction: Cities, Justice and Conflict, Urban studies, May 2010

2-      Back to normal? , ۱۱ August ۲۰۱۱ | By Wouter Vanstiphout , Source: BD Online

3-      Wouter Vanstiphout , course notes of design & politics class, TU delft university. Winter 2011

4-      http://ir.mondediplo.com/article1713.html

ارسال شده در دانشگاه, درباره‎ی فضا, شهر | ۲ پاسخ

تقدیمیه

این کلاس منه. یه کلاس مبانی نظری تو یه دانشگاه کوچیک با تقریبا ۵۰ تا دانشجو و یه دانشجوی ترم یکی که مستمع آزاده. این کلاس منه. تو این کلاس همه می‎تونن اظهار نظر کنن. چرت بگن.  ادعاهای جدید داشته باشن. اونا حرف‎هاشون رو پیگیری می‎کنن و چند جلسه بعد به صورت اصلاح شده طرحش می‎کنن. ادعاهای جدیدشون رو پیگیری می‎کنن و توش می‎مونن و موکولش می‎کنن به آینده که بیشتر دربارش بخونن. اونا تو این کلاس چیز یاد می‎گیرن و بهتر از هر چیز جسارتشون بالا می‎ره.

 این کلاس منه. این کلاس یه دهن کجی بزرگه به تمام استادای بزرگی!!! که جلوی ما رو می‎گرفتن، سرکوبمون می‎کردن و آموخته‎هاشون رو به خورد بچه ها می‎دادن. تو این کلاس من کنار دانشجوهام چیز یاد می‎گیرم، می‎خندم، درس می‎خونم. شیرینی می‎خورم. این کلاس منه با همه‎ی کاستی هاش. این کلاس رو تقدیم می‎کنم به استاد مبانی نظری خودم و بقیه استادا که درس‎هاشون رو به بدترین و مکتبی ترین شکل ممکن برگزار کردن و می‎کنن. این کلاس رو تقدیم می‎کنم به همه‎ی استادایی که ایده‎های دانشجوهاشون رو تحقیر می‎کنن و مسئله‎ی قدرت دارن.

این کلاس منه! به همین اندازه مغرور و خودشیفته.ده دقیقه بعد از یه کلاس ۴ساعته‎ی مبانی نظری- توی دفتر اساتید

ارسال شده در زندگی روزمره | ۴ پاسخ

ضیاء نبوی بودن

چهارم. برای آن مبارزی که ویران شده است، که دیگر خسته شده و در خودش فروپاشیده است ساحت ژست تنها ساحتی است که هنوز به روی او گشوده است، او تنها در ژست و به واسطه‌ی ژست است که هنوز می‌تواند مقاومت کند؛ تنها ژست‌های اوست که به رغم فروپاشیدگی، خستگی و ویرانی‌اش می‌تواند او را همچنان سر پا نگه دارد. ضیاء نبوی به ساحت ژست حتی نزدیک هم نشده است.

ضیاء نبوی بودن- بخشی از یادداشت حسام سلامت در ۳۰ آذر ۱۳۹۰

پی نوشت:  من این بخش از این نوشته رو دوباره تکرار می کنم. برای اینکه یادم بمونه دور و برم چند تا، خیلی کم، خیلیییی کم، اما هنوز هم چند تا آدم هستن که حالم از ژست هاشون به هم نمی خوره و هنوز ، هنوز ، هنوز می تونم بهشون بگم مبارز

ارسال شده در از دیگران | پاسخ دهید:

که این‌بار ترانه‎ای است از عشق و شادی

که این‌بار ترانه‎ای است از عشق و شادی

نه از رانه‎های انتخاباتی

از لحظه های آبی و آفتابی

نه از کودتای مطبوعاتی

که این بار ترانه ای است از دشت و دمن

روزهای خوش غلتیدن رو چمن

دزدی های بزرگ و رشوه گیری

هیچکدوم ربطی نداره به من

که من دوستت دارم، مدتهاست میخوام بگم

ولی به نظر حرف بی ربط میاد تو این اوضاع و احوال

آلبوم جدید ۱۲۷ من رو یاد مقاله‌‎ای از مارکوزه میندازه که ترجمه‎ی یک بخشش رو در «زیبایی شناسی انتقادی» خوندم. بخشی از این مقاله انتقاد از زیبایی‎‎شناسی مارکسیستی و صحبت از احساسات و تجربه‎هاییه که در چارچوب‎های طبقاتی قابل بیان نیستند. یک بند از این مقاله که خیلی جذبم می کنه به صورت مستقیم به این اشاره می‎کنه که «کارکرد انتقادی هنر، سهم او در نبرد برای آزادی، در بطن شکل زیبایی‎شناختی نهفته است». مارکوزه ارزش و حقیقی بودن اثر هنری رو نه به تعهدش و درست بیان کردن اوضاع اجتماعی یا شکلی ناب، بلکه به خاطر اون محتوایی در نظر  می گیره که تبدیل به شکل شده و بعد صحبت از نوعی آگاهی مخالف خوان می کنه که در چنین هنری نهفته ست.

من نمی خوام آلبوم پاپ امرجنسی رو تفسیر کنم، هیچ بعید نمی‎بینم که مثل خیلی از کارهای این مدلی بعد از مدتی برامون قابل گوش دادن نباشه. وارد بحث اینکه هنر هست یا نه هم نمی شم. ولی به عنوان یک مخاطب عام موسیقی این اثر رو متعهدانه‎تر از بعضی کارها مثل اون کار شجریان می‎دونم که توش منت می کنه تو  رو خدا تفنگت را زمین بگذار.

۱۲۷ مال ماهاست. ماهایی که اتفاقای چند سال قبل تأثیرات چنان بزرگی رو زندگیمون گذاشته که نمی‎تونیم نادیدش بگیریم. ماهایی که انقدر درگیر موضوع شدیم که حالا شاید کمتر می‎تونیم بدون در نظر گرفتن اون یه لحظه ی ساده رو زندگی کنیم و فعل ما حال استمراری باشه. ۱۲۷ برخلاف ظاهر کلبی مسلک و غیر متعهدانه‎ش در واقع وضعیت ما رو تبدیل به موسیقی کرده. وقتی این آلبوم رو گوش می‎دم خیلی راحت می‎تونم هر جور تعهد، هر جور وظیفه، هر جور نگرانی، هر جور حس بدی که خیلی وقتا درگیرشم و مستقیم هم برمی گرده به شرایط یأس رو از ذهنم دور کنم. با عزیزم گفتنای به قول لیلا دیوسانه‎ش همراه بشم و  این بی قیدی دقیقا چیزیه که این روزا می‎خوام. ۱۲۷ من رو به یاد زیبایی می‎ندازه. خیالم رو راحت می‎کنه که وقتی اخبار سر ساعت رو گوش نمی‎دم اتفاقی نمی افته. که برای لحظاتی به یه دنیای شخصی و کاملا رها از قید و بندهای اخلاقی پناه ببرم. فکر می‎کنم این چیزیه که خیلی مهمه. فکر می کنم این آلبوم داره به من کمک می‎کنه شرایطم رو بهتر کنم و این به نظرم بیشتر از ترانه‎هایی که مستقیم به جنبش می پرداختن برای همه‎ی ماها اثر گذاره.

ارسال شده در زندگی روزمره | یک پاسخ

در ستایش پاتوق

پرداختن به پاتوق یا پرسه‎گاه برای کسی که درباره‎ی فضا کار یا مطالعه کرده جذابیت‎های خاص خود را دارد و از سوی دیگر ممکن است در بعضی موارد به ورطه‎ی تکرار بیافتد. با این حال این یادداشت قصد دارد در مرز بین زبان تخصصی و زبان ژورنالیستی پرسه بزند و با نگاهی که گاهی توصیفی است و شاید گاهی تحلیلی برای دو تا از دوستانش بیان کند چرا قهوه خانه ی عمو جعفر خوب است!

پاتوق‏‎ها وجود دارند. در هر فرهنگ و هر زمینه‎ای. مخفی یا علنی، زنانه یا مردانه یا رها از جنسیت، با کلاس یا بی کلاس، سنتی یا مدرن و … اگر به پاتوق‎ها اجازه داده شود گسترش پیدا می‎کنند. با گسترش پاتوق ها قرار نیست انقلابی راه بیافتد یا هدف عظیمی محقق گردد. اما وجود این فضاها به گسترش مفهومی به نام قلمرو عمومی کمک می کند و توسعه یافتن و بالغ شدن این مفهوم خود می تواند تبعاتی داشته باشد که انقلاب های بزرگ و هدف های عظیم هم می توانند یکی از این تبعات باشند.

پاتوق‎ها فضاهایی هستند که افراد به صورت اختیاری به آنجا می‎روند. یکی از این پاتوق‎ها می‎تواند خانه‎ی فرهنگ باشد با جلسات منظم و هدفمندش. یکی از این پاتوق‎ها می‎تواند آشپزخانه‎ی خانه‎ی فرهنگ باشد با هجوم افراد در ساعت‎های بیکاری. یکی دیگر می‎تواند پشت فنی باشد با پله‎ها و ستون‎هایش که می‎توانند دانشجوها را حداقل برای لحظاتی از فشار آموزش مخفی نگه دارند.

برای وارد شدن به پاتوق‎ها نیاز نیست کدگذاری شوید. پاتوق‎ها شما را به خود دعوت می‎کنند. خانواده و کسانی که از دستشان در می‎روید معمولا دل خوشی از آن‎ها ندارند و البته می‎دانند باید شما را از آن‎جا جمع کنند و بکشند خانه. پاتوق‎ها در ساعت‎های غیر معمول هم باز هستند، حتی در زمانی مثل شب عاشورا. وقت اداری و غیر اداری سرشان نمی‎شود. پاتوق‎ها در کنار فضاهای رسمی و در گریز از آن‎ها هستند که معنی پیدا می‎کنند. پاتوق‎ها قلمرو اجتماعی افراد را می‎سازند و آن را معنی می‎کنند.

الدنبرگ در توضیح این کیفیت مفهومی دارد به نام «مکان سوم». مکان‎های سوم فضاهایی هستند که واسط بین افراد با جامعه بزرگ‎تر خود می‎باشند. از نظر الدنبرگ، کیفیات اصلی مکان‎های سوم که می‎تواند به عنوان کیفیات اصلی قلمرو فضاهای عمومی شناخته شود عبارتند از:

خنثی بودن، که افراد بتوانند هر موقعی که بخواهند به فضا آمد و شد کنند

دعوت کننده و قابل دسترس بودن، بدون آنکه عضویت خاص و یا دارا بودن ضوابط رسمی خاص را برای استفاده کننده بطلبد

باز بودن در طول ساعات اداری و خارج از آن

وجود حال و هوای بازی و تفریح در فضا

تأمین آسایش و حمایت افراد از نظر روانی

امکان ایجاد فضای خاص سیاسی بین مردم به شکل پایدار و باشکوه ( این ویژگی به همپوشانی بین مکان‎های سوم و فضای باز دموکراتیک اشاره دارد. الدنبرگ می‎گوید: می توان فهمید چرا در طول تاریخ محل‎های سرو قهوه مورد تهاجم مأمورین حکومتی بوده‎اند. در فضای قهوه‎خانه‎ها بوده است که مردم با هم به اتفاق می‎رسیده‎اند و با حاکمین کشور خود را در تعارض می‎دیدند.)

پاتوق ها یا مکان سوم‎های دور و بر ما چگونه اند؟ در فضاهایی که من آن‎ها را تجربه کرده‎ام معمولا پاتوق‎ها به شدت ناپایداراند. هر آن ممکن است تعطیل شوند، مورد هجوم قرار بگیرند. زنانه مردانه شوند و از بین بروند. پاتوق‎های سنتی مانایی بیشتری دارند. اما آن‎ها نیز به شدت مردانه‎اند. چرا که در فرهنگ سنتی ما اساسا حوزه‎ی عمومی مفهومی مردانه بوده است. با این حال پاتوق ها حتی در سیاه ترین شرایط نیز هیچگاه تماما از بین نرفته اند. از خانه خارج شویم و به پاتوق ها برویم. حتی اگر مثل نیما سیگار هم نکشیم پاتوق ها جایی برای خلاقیت های ما در خود دارند و بیشتر از همه ما نیاز داریم مرزهای قلمرو اجتماعی خودمان را دوباره محکم کنیم…

پی نوشت: خیزران قرار بود طور دیگری به این موضوع بپردازد… منتظرش هستم

ارسال شده در درباره‎ی فضا | یک پاسخ

جمعه ای ساکت همراه با تأثیر قرص ها

جمعه‎ی ساکتی است. بین خواب و بیداری سرگردانم. تأثیر مسکن‎هایی ست که برای پریود می‎خورم. خوشحالم که در اتاق کسی نیست و خوشحال‎تر از اینکه هر فکر زشت و زیبایی که به سرم می‎زند تنها می‎آید و می‎رود و توی این عبور، روی هیچ فکری آنقدر مکث نمی‎کنم که برایم آزار دهنده شود یا برایش رویا ببافم. بین خمیازه‎ها و چرت‎های یک ساعته گاهی مطلبی هم می‎خوانم و پروژه‎ای هم نگاه می‎کنم. قبل‎تر ها، چنین روزهایی آزارم می‎دادند. وقتم هدر می‎رفت و کلی عذاب وجدان داشتم. حالا توی وقت‎های هدر رفته غوطه می‎خورم و لذت می‎برم.

توی این بی‎خیالی و خواب و بیداری گاهی به آینده‎ام فکر می‎کنم. فکر کردن به آینده و نامعلوم بودنش، بر عکس قبل برایم کابوس نیست. فرصت‎ها و برنامه‎هایم را یکی یکی جلو می‎آورم و نگاهشان می‎کنم. حتی بهشان فکر هم نمی‎کنم. فقط نگاهشان می‎کنم. توی یکی از آن‎ها آدمی هستم که با دوستانش یک شرکت زده و درگیر کار شده  است. توی دیگری تند تند زبان می‎خوانم و دانشگاه سرچ می‎کنم. توی یکی با نعیمه در رشت کار معماری انجام می‎دهم و برای تشکلی که مدت‎هاست در ذهنم هست تلاش می‎کنم. توی یکی یک مهندس هستم که بچه‎اش را مهد می‎گذارد و می‎رود سر کارش. توی یکی فعالیت‎های زنان را پر رنگ‎تر دنبال می‎کنم و یک جا هم بیشتر چسبیده‎ام به ترجمه و نوشتن برای روزنامه‎ها. حالا این وسط اتفاق‎های تازه افتاده‎اند به جانم. تعطیلی پشت سر هم سفارت‎ها باعث شده فکر کنم توی این آینده‎ی نه خیلی دور، اینجا عین یک قفس است. اینترنتمان حلال شده و خبرم از سارا خیلی کم شده. نفسم می‎گیرد وقتی به اینجای ماجرا فکر می‎کنم. به قفس شدن ایران. ایران که قفس می‎شود خود به خود بیرون قفس هوای بیشتری هست. دوست ندارم این محدودیت‎ها را. این محدودیت‎ها  که نشان می‎دهند آینده‎ی ما قرار است به کدام سمت برود. دوست دارم نباشند تا خودمان، آزادانه، برای امکان‎های بودن تصمیم بگیریم. دوست دارم نبینمشان، نمی‎شود نبینمشان…

پی نوشت: ممنون از نعیمه بابت تصویر

ارسال شده در تصویر, زندگی روزمره | پاسخ دهید: