<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title></title>
	<atom:link href="http://nonplace.ir/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://nonplace.ir</link>
	<description>هیچ کجا</description>
	<lastBuildDate>Thu, 17 May 2012 10:03:33 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>to change ourselves by changing the city</title>
		<link>http://nonplace.ir/?p=451</link>
		<comments>http://nonplace.ir/?p=451#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 May 2012 07:56:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sara sabet</dc:creator>
				<category><![CDATA[شهر]]></category>
		<category><![CDATA[پایان نامه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nonplace.ir/?p=451</guid>
		<description><![CDATA[وقتی هاروی زده وسط خال: این پرسش که ما چه نوع شهری را می‎خواهیم نمی‎تواند از این که چه نوعی از  مرتبه‎بندی اجتماعی، رابطه با طبیعت، سبک زندگی، تکنولوژی و ارزش های زیبایی‎شناسانه را می پسندیم قابل تفکیک باشد. حق &#8230; <a href="http://nonplace.ir/?p=451">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">وقتی هاروی زده وسط خال:</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">این پرسش که ما چه نوع شهری را می‎خواهیم نمی‎تواند از این که چه نوعی از  مرتبه‎بندی اجتماعی، رابطه با طبیعت، سبک زندگی، تکنولوژی و ارزش های زیبایی‎شناسانه را می پسندیم قابل تفکیک باشد. حق شهر فراتر از آزادی فردی برای دسترسی به منابع شهری است. این حق، حق تغییر دادن خودمان توسط تغییر شهر است. علاوه بر این، تا زمانی که این دگرگونی ناگزیر به اعمال نیروی جمعی برای دوباره شکل‎دهی به پروسه‎های شهری شدن وابسته است، حق شهر بیشتر از این که یک حق فردی باشد، حقی جمعی است. آزادی ساختن و دوباره ساختن شهرهایمان و خودمان، یکی از با ارزش‎ترین حقوق انسانی ماست  که تا کنون مورد غفلت قرار گرفته است و می‎خواهم درباره اش بحث کنم&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="ltr"><span style="color: #000000;">The question of what kind of city we want cannot be divorced from that of what kind of social ties, relationship to nature, lifestyles, technologies and aesthetic values we desire. The right to the city is far more than the individual liberty to access urban resources: it is a right to change ourselves by changing the city. It is, moreover, a common rather than an individual right since this transformation inevitably depends upon the exercise of a collective power to reshape the processes of urbanization. The freedom to make and remake our cities and ourselves is, I want to argue, one of the most precious yet most neglected of our human rights&#8230;</span></p>
<h3 dir="ltr"><a href="http://newleftreview.org/?view=2740">THE RIGHT TO THE CITY</a></h3>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nonplace.ir/?feed=rss2&#038;p=451</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بدون عنوان</title>
		<link>http://nonplace.ir/?p=446</link>
		<comments>http://nonplace.ir/?p=446#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 16 May 2012 06:12:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sara sabet</dc:creator>
				<category><![CDATA[تصویر]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nonplace.ir/?p=446</guid>
		<description><![CDATA[چیزی نیست. فقط ثبت لحظه‎های دیریاب آرامش است. لحظه‎هایی که تو با خودت و جهان در صلحی. و تصادفی نیست اگر این لحظه‎ها با مفهوم «کار» گره خورده. کاری که هنوز کاملا بیگانه نشده&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"><span style="color: #000000;">چیزی نیست. فقط ثبت لحظه‎های دیریاب آرامش است. لحظه‎هایی که تو با خودت و جهان در صلحی. و تصادفی نیست اگر این لحظه‎ها با مفهوم «کار» گره خورده. کاری که هنوز کاملا بیگانه نشده&#8230;</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nonplace.ir/?feed=rss2&#038;p=446</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در کلاس</title>
		<link>http://nonplace.ir/?p=441</link>
		<comments>http://nonplace.ir/?p=441#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 14 May 2012 05:52:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sara sabet</dc:creator>
				<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nonplace.ir/?p=441</guid>
		<description><![CDATA[اسمش انوشه است. مهم‎ترین چیزی که دارد یک نگاه جدی است. وقتی اسم فیلم‎ها را روی تخته نوشتم و موضوع پروژه را شرح دادم گفت «گاوخونی» را خوانده است و همان شد موضوعش. با این حال این جلسه گفت منهتن &#8230; <a href="http://nonplace.ir/?p=441">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">اسمش انوشه است. مهم‎ترین چیزی که دارد یک نگاه جدی است. وقتی اسم فیلم‎ها را روی تخته نوشتم و موضوع پروژه را شرح دادم گفت «گاوخونی» را خوانده است و همان شد موضوعش. با این حال این جلسه گفت منهتن را هم دیده و ترجیح می‎دهد روی منهتن کار کند. در نهایت، به پیشنهاد من قرار شد بین اصفهانِ افخمی و منهتن ِ وودی آلن یک مقایسه انجام بدهد. وقتی کتاب «گاوخونی»‎اش را به من قرض داد و من هم «تجربه‎ی تهران»‎ام را بهش دادم ارتباط متقابلی شکل گرفته بود. حالا من بی‎صبرانه منتظرم ببینم از  این مقایسه چی قرار است در بیاید.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">دچار تناقض عجیبی با شغل «معلمی» شده‎ام. نشستن در جمع اساتید برایم سخت است. وقتی درباره ی منابع کنکور می‎پرسند فرو می‎ریزم. وقتی از سختی امتحان حرف می‎زنند و برای غیبتشان دلیل می‎تراشند و می‎خواهند از کلاس فرار کنند احساس بیهودگی می‎کنم. همه ی تلاشم را کرده‎ام که کلاس برایشان جذاب باشد. که این ور میز و آن ور میزی نباشد. تقریبا هم موفق بوده‎ام. اما تقریبا. در بینشان کسانی هستند که بدجوری عادت کرده‎اند و گاهی برگشتن به همان نظم و روابط عمودی را از من می‎خواهند. من هم که بی‎تجربه. سخت است هم خودم باشم، هم معلم باشم. هم اطلاعاتی که لازم است منتقل شود. هم آن ها راحت باشند. </span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">خلاصه انوشه به کمکم آمده است. فقط هم انوشه نیست. چند نفر دیگر هم هستند. برای «تحلیل فضای شهری» بهشان چند فیلم معرفی کرده‎ام و قرار شده بین تجربه‎ی شخصی، اثر هنری، اطلاعات و اسناد موجود از شهر و کیفیت‎های محیط شهری یک ارتباط برقرار کنند و در یک شیت ۵۰ در ۷۰ بهم تحویل بدهند. حالا همین هیجان اینکه ممکن است در کارها اتفاق تازه‎ای بیافتد تا مدتی من را بس&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">فیلم ها: گاوخونی، نیمه شب در پاریس، منهتن، تهران انار ندارد، در بروژ</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nonplace.ir/?feed=rss2&#038;p=441</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>Quand je m’en vais</title>
		<link>http://nonplace.ir/?p=437</link>
		<comments>http://nonplace.ir/?p=437#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 12 May 2012 21:43:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sara sabet</dc:creator>
				<category><![CDATA[از دیگران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nonplace.ir/?p=437</guid>
		<description><![CDATA[این ترانه بسیار هیچ کجایی است. این هم متن و ترجمه‎ی انگلیسی‎اش.   با تشکر از نیما حسندخت برای ایمیل کردن فایل صوتی ترانه]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #000000;"><a href="http://www.youtube.com/watch?v=onAq58mIsNc"><span style="color: #000000;">این</span></a> ترانه بسیار هیچ کجایی است. <a href="http://lyricstranslate.com/en/la-maree-haute-high-tide.html"><span style="color: #000000;">این</span></a> هم متن و ترجمه‎ی انگلیسی‎اش.  </span></p>
<p><span style="color: #000000;">با تشکر از نیما حسندخت برای ایمیل کردن فایل صوتی ترانه</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nonplace.ir/?feed=rss2&#038;p=437</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لحظه‎ های سورئال</title>
		<link>http://nonplace.ir/?p=428</link>
		<comments>http://nonplace.ir/?p=428#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 Apr 2012 19:29:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sara sabet</dc:creator>
				<category><![CDATA[تصویر]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nonplace.ir/?p=428</guid>
		<description><![CDATA[۱-      لحظه‎های انزوا، لحظه‎های وحشتناکی هستند. لحظه‎هایی که حتی «هیچ» هم زیاد است. که چنگ زدن به هیچ چیز رهایت نمی‎کند. آنقدر ساده دل نیستم که خیال کنم چنین لحظه‎های سهمگینی مخصوص خودم است. به این لحظه‎ها نام لحظه‎های «سورئال» &#8230; <a href="http://nonplace.ir/?p=428">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"><span style="color: #000000;"><img class="aligncenter" src="http://www.philipcoppens.com/dali_04.jpg" alt="" width="400" height="307" /></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">۱-      لحظه‎های انزوا، لحظه‎های وحشتناکی هستند. لحظه‎هایی که حتی «هیچ» هم زیاد است. که چنگ زدن به هیچ چیز رهایت نمی‎کند. آنقدر ساده دل نیستم که خیال کنم چنین لحظه‎های سهمگینی مخصوص خودم است. به این لحظه‎ها نام لحظه‎های «سورئال» می‎دهم. حسی شبیه تابلوهای سالوادور دالی دارم. فکر می‎کنم لحظه‎ی خلق اثر هنری، به چنین زمانی باید نزدیک باشد. شاید اگر از دارو و نوشیدنی و مواد مخدر صرف‎نظر کنیم تنها خلق است که می‎تواند این لحظه ها را ختم به خیر یا رستگار کند یا به قول لوفور به «رهایی» برساندش. توی این لحظه‎ها همه چیز کش می‎آید. دردها، عشق‎ها، زخم‎ها.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">۲-      چند شب پیش یکی از این شب‎ها را تجربه کردم. معمولا صبحشان خوشحالم که شب تمام شده. ولی این صبح با شنیدن یک خبر خودکشی چیزی در دلم فرو ریخت. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که حس خفگی دیشب من هم می‎توانست به چنین چیزی ختم شود. می‎توانست؟ تمام روز درگیر این مسئله بودم. کلاس داشتم و در جمع اساتید محترم هم باید لبخند می زدم و ساکت می‎ماندم. لابه‌لای همه‎ی این‎ها هرازگاهی دلم می‎ریخت که «می‎توانست؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">۳-      به دوستم نوشتم گاهی بیشتر از اینکه لازم باشه کاری انجام بدیم، چیزی رو تغییر بدیم، وضعیتی رو بهتر کنیم، فقط لازمه «خودمون» رو حفظ کنیم. حفظ کردن «خودم» برام به یه رسالت تبدیل شده&#8230;</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nonplace.ir/?feed=rss2&#038;p=428</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بازدید از اصفهان و تفاوت در تجربه ی دو جنس</title>
		<link>http://nonplace.ir/?p=419</link>
		<comments>http://nonplace.ir/?p=419#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Apr 2012 16:50:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sara sabet</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندگی روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[شهر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nonplace.ir/?p=419</guid>
		<description><![CDATA[در هفته ای که گذشت دو تا مهمان داشتم. دو دوست غیر هم جنس. ظاهر قضیه بدو بدو برای رسیدن به مهمان ها_ چقدر هم که من مهمان داری بلدم_  و انجام کارهای روزمره‎ی خودم از قبیل پیگیری تصویب پروپزال &#8230; <a href="http://nonplace.ir/?p=419">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4 style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">در هفته ای که گذشت دو تا مهمان داشتم. دو دوست غیر هم جنس. ظاهر قضیه بدو بدو برای رسیدن به مهمان ها_ چقدر هم که من مهمان داری بلدم_  و انجام کارهای روزمره‎ی خودم از قبیل پیگیری تصویب پروپزال و نوشتن چکیده و کارهای دانشکده و &#8230; بود. اما در بطن موضوع من بخشی از اصفهان را یک بار همراه یک دوست که دختر بود و یک بار همراه دوست دیگری که پسر بود مرور کردم. در کوچه ها و میدان هایش پرسه زدم و کنار رودش نشستم. نکته‎ی جالب این که دختر تقریبا از شهر فرار کرد و پسر خیلی دلش نمی خواست برود. شهر برای دختر مجموعه‎ای از محدودیت‎ها بود. پسر اما از همه‎ی زیبایی‎هایش لذت می برد. دختر تمام مدت می‎خواست به جلفا و محله‎ی ارامنه پناه ببرد که اندکی فضایش باز‎تر است. پسر اما خیلی راحت در نقش جهان سیگار روشن می‎کرد و از آفتاب لذت می‎برد. دختر مجبور بود در خوابگاه همراه من اقامت کند و شب ها از ۹ بیشتر بیرون نباشد. کسی اینجا به یک زن تنهای بدون اجازه‎ی همسر اتاق نمی دهد. مجبور بود مقنعه سر کند و بیرون خوابگاه شال سرش کند. حق استفاده از دوچرخه نداشت. باید از چشم گشت ارشاد دور می بود. برای خروجش باید بلیط نشان می‎داد. پسر ولی ساعت ۹ شب که من به خوابگاه می خزیدم راحت کنار سی و سه پل می رفت و از شب رودخانه لذت می برد.  تقریبا تنها دلهره‎ی گردش با پسر شکار شدن توسط گشت بود که به طور قطع قدم زدن دو دوست غیر هم جنس را درک نمی کند. که آن هم باز دلهره‎ی من بود نه مهمانم!. مهمان‎ها هر دو از یک منطقه بودند و با کیفیت های زندگی شهری منطقه ی شمال کشور خو گرفته بودند. هر دو در مدت مساوی و حدودا ۳ روز در اصفهان ماندند با این تفاوت که شهر پسر را پذیرفت و دختر را پس زد. دختر حاضر نشد به وسوسه‎ی دیدن کلیسای وانک هم که شده یک شب بیشتر در این شهر بماند و پسر به این فکر کرد که شاید زمانی اینجا برای زندگی بد نباشد&#8230;</span></h4>
<h4 style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">نتیجه‎ی پژوهش: اصفهان شهری‎ست مردانه، که تنها حضور ارامنه روزنه‎ای برای نفس کشیدن در آن باز می‎گذارد.</span></h4>
<p><a href="http://nonplace.ir/wp-content/uploads/2012/04/DSC02513.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-420" title="DSC02513" src="http://nonplace.ir/wp-content/uploads/2012/04/DSC02513-300x225.jpg" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nonplace.ir/?feed=rss2&#038;p=419</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تنها صداست&#8230;</title>
		<link>http://nonplace.ir/?p=403</link>
		<comments>http://nonplace.ir/?p=403#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Apr 2012 06:13:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sara sabet</dc:creator>
				<category><![CDATA[از دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nonplace.ir/?p=403</guid>
		<description><![CDATA[۱- اولین آشنایی با صدای پوررضا بازمی‎گردد به زمانی که من بچه بودم و اصلا یادم نیست. پدر نبود و مادر مدام پوررضا می خواند و عمو و مادربزرگ تماشاچیان کنسرت خاموش مادر بودند. بعد دوران آوارگی و خانه ی &#8230; <a href="http://nonplace.ir/?p=403">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">۱- اولین آشنایی با صدای پوررضا بازمی‎گردد به زمانی که من بچه بودم و اصلا یادم نیست. پدر نبود و مادر مدام پوررضا می خواند و عمو و مادربزرگ تماشاچیان کنسرت خاموش مادر بودند. بعد دوران آوارگی و خانه ی ما که برای من همیشه خلوت نحسی داشت و در آن خلوت نحس از شر شجریان و پوررضا و ناظری خلاصی نداشتم</span><br />
<span style="color: #000000;"> ۲- دومین آشنایی باز می‎گردد به سال‎های اول دانشجویی که من در حافظ و سیمابینا و کلیدر و کمانچه‎ی بهاری و &#8230; گم بودم و با بچه ها تصمیم گرفتیم برویم پیش پوررضا. آشنا انداختیم تا ما را پذیرفت و پیشش رفتیم. ارتباط عاطفی عمیقی بین ما شکل گرفت. حسابی با ما دوست شد و مصاحبه با او از مرزهای نشریه دانشجویی ما فراتر رفت و رسید به «کارگزاران» آن روزها. با این حال من نمی خواستم در آن حال و هوا بمانم. در حال و هوای تابلوی نقاشی که از لشت‎نشاء داشت و روی دیوارش آویزان بود. در حال و هوای ترانه‎های کودکی. پوررضای دوست داشتنی مادر و پدر، به من گفت خیلی دوستم دارد و می خواهد توی عروسی ام آواز بخواند. فورا خیال بافی هام شروع شد اما دیری نپایید که دیدم عروسی فرضی من شاید خیلی مورد پسند پوررضا نباشد! اصلا شاید عروسی نباشد! اصلا چرا باید باشد؟ باز تفاوت ها شروع شده بود.</span><br />
<span style="color: #000000;"> ۳- دوست داشت به او سربزنیم و درباره ی کارهایش با ما حرف بزند. رفاقت را دوست داشت. توی این چند سال دو- سه بار دیگر هم دیدمش. آخرین بار که دیدمش با اخم نگاهی به من انداخت و خیلی دلخور گفت: «کجایی دختر؟» منم خجالت زده پاسخی دادم که یادم نیست. مدتی بعد خبر بیماری‎اش رسید. می خواستیم جمع شویم برویم پیشش، نشد. یک بار دوستان دسته جمعی رفتند پیشش، نبودم.</span><br />
<span style="color: #000000;"> ۴- در توضیح یکی از ترانه هایش صحبت از شانه زدن مادر به موی پسرش می کرد. بعد با خنده ای تمسخرآمیز می گفت آنروزها مثل امروز نبود که جوانان موهایشان را شانه نمی زنند. بعد خواند: «سیازلفه تو داری، شونه‎ی مو&#8230;». زد و عاشق کسی شدم از همان ها که موهایش سال تا سال رنگ شانه نمی دید. بعد فکر می‎کردم «حالا پوررضا چی میگه!!! عمرا حاضر نیست با این وضع موهاش بیاد آوازم بخونه.» یک بار هم که طرف را خفت کردم و زورکی شانه‎ی نیم بندی به موهاش کشیدم، توی دلم همان «سیازلفه تو داری، شونه‎ی مو&#8230;» را خواندم. با همان حزن. پوررضا داشت وارد خاطره‎های جدید می‎شد.</span><br />
<span style="color: #000000;"> ۵- پدر علاقه‎ی عجیبی دارد به حفظ گذشته. توی ماشین پدر ضبط صوتی هست که هنوز نوار کاست می‎گیرد. ییلاق که می‎رویم نوار کاست پوررضا می‎گذاریم. توی ییلاق عجیب می‎چسبد. آخرین باری که یاد پوررضا افتادم پاییز پارسال بود. مطب روانپزشکم یک طبقه بالاتر از مطب پسرش بود. گفتم بروم و از منشی حال پوررضا را بپرسم. می دانستم مریض است ولی می‎ترسیدم بروم ملاقاتش. مکثی کردم و گفتم نوبت دکترم از دست نرود ، برگشتنی می‎پرسم. برگشتنی غرق توی مشکلاتم بودم و اصلا یادم نماند&#8230;</span><br />
<span style="color: #000000;"> ۶- دارم آماده می‎شوم که بروم مراسم پوررضا. بلیط دیشبم برای اصفهان به امشب منتقل شده. با این حال این دقیقه ی آخری به سرم زده که نروم. با دوستم صحبت می کردیم، می گفتیم واقعا مردن کسی که زندگی اش را کامل زندگی کرده و کارهایی که می خواسته انجام داده، افسوس دارد؟ در نهایت به این نتیجه رسیدیم که واقعا افسوس ندارد. با این حال ما آدم های خاطره بازی هستیم. چرایش را نمی دانم. گاهی هم از این خاطره بازی به شدت خسته می شوم. ولی هر چه هست هستیم. شاید این نوشته هم بازی کردن با برخی از همین خاطره هاست که چنین اتفاقی آن ها را رو آورده و من با نوشتن و شرکت کردن در مراسم و هر چیز دیگر می خواهم از دستشان خلاص شوم.</span><br />
<span style="color: #000000;"> ۷- بهتر است بروم مراسم و خاطره ها و تناقض ها را با هم قبر کنم. خلاص&#8230;</span><br />
<span style="color: #000000;"> رشت</span><br />
<span style="color: #000000;"> ۲۴فروردین ۱۳۹۱</span><br />
<span style="color: #000000;"> ساعت ۱۰:۳۰</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nonplace.ir/?feed=rss2&#038;p=403</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در روزهای آخر اسفند&#8230;</title>
		<link>http://nonplace.ir/?p=390</link>
		<comments>http://nonplace.ir/?p=390#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 09 Mar 2012 21:25:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sara sabet</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندگی روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nonplace.ir/?p=390</guid>
		<description><![CDATA[نگفته پیداست که جز آدم هایی کمتر از انگشتان یک دست، هیچ کدام از افراد همایش مخاطب من نبودند و این موضوع بیشتر از هر چیز از نتیجه گیری رئیس پانل پیدا بود. ایشان نتیجه گرفتند که من در این &#8230; <a href="http://nonplace.ir/?p=390">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">نگفته پیداست که جز آدم هایی کمتر از انگشتان یک دست، هیچ کدام از افراد همایش مخاطب من نبودند و این موضوع بیشتر از هر چیز از نتیجه گیری رئیس پانل پیدا بود. ایشان نتیجه گرفتند که من در این پژوهش میخواستم «زندگی روزمره را از بین ببرم و &#8230;» بنابراین لزوم اینکه خلاصه ای از کارم را اینجا در اختیار مخاطبان اصلی کارم قرار دهم به شت احساس می شود. پس <a href="http://nonplace.ir/wp-content/uploads/2012/03/Presentation-Format-compress.pptx">Presentation Format -compress</a> را دانلود کنید، بخوانید و نقد و نظراتتان را درباره ی این کار که به صورت پاره وقت و در مدتی نزدیک به ۱سال انجام شد به من بگویید تا اگر شد تکمیلش کنم&#8230;</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nonplace.ir/?feed=rss2&#038;p=390</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در تهران&#8230;</title>
		<link>http://nonplace.ir/?p=385</link>
		<comments>http://nonplace.ir/?p=385#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 26 Feb 2012 12:44:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sara sabet</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندگی روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[شهر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nonplace.ir/?p=385</guid>
		<description><![CDATA[تو یه خونه تو محله‎ی کودکی هام، تو تهران نشستم و به موضوع پایان نامه‎م فکر می‎کنم. به این‎که این شهر شلوغ اونقدر خسته‎م می‎کنه که ترجیح می‎دم یه قدم هم بیرون نگذارم و نرم دنبال دیدن لیست بلندبالای آدم‎هایی &#8230; <a href="http://nonplace.ir/?p=385">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">تو یه خونه تو محله‎ی کودکی هام، تو تهران نشستم و به موضوع پایان نامه‎م فکر می‎کنم. به این‎که این شهر شلوغ اونقدر خسته‎م می‎کنه که ترجیح می‎دم یه قدم هم بیرون نگذارم و نرم دنبال دیدن لیست بلندبالای آدم‎هایی که باید باهاشون صحبت کنم. به تئاتر دیروز فکر می‏‎کنم و نمایشنامه ای که دوستش داشتم و دارم. به اینکه این‎بار برام نه «تجاوز» و نه «زن» که «کشور» مهم بود. لحظه ای که هنرپیشه ها فریاد می‎زدن که «کشور من مثل &#8230; ». فکر می‎کنم کشور من مثل یه غده‎ی ملتهبه که نمیشه درباره‎ی ماهیت اون غده مطمئن بود. فکر می‎کنم تهران، تورم اون غده است&#8230; تهران خود اون التهابه.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;"><br />
<a href="http://nonplace.ir/wp-content/uploads/2012/02/DSC01885-Copy.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-386" title="DSC01885 - Copy" src="http://nonplace.ir/wp-content/uploads/2012/02/DSC01885-Copy-225x300.jpg" alt="" width="225" height="300" /></a><br />
</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nonplace.ir/?feed=rss2&#038;p=385</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در ستایش بخشش</title>
		<link>http://nonplace.ir/?p=375</link>
		<comments>http://nonplace.ir/?p=375#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 Feb 2012 22:10:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sara sabet</dc:creator>
				<category><![CDATA[از دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nonplace.ir/?p=375</guid>
		<description><![CDATA[این متن را بخوانید و ترانه «هوشم ببر » نامجو را هم با آن گوش دهید. شاید به تجربه‎ی من نزدیک شوید&#8230; خیلی اعتقادی به این ندارم که بتوان با یک نسخه تکلیف مسائل اخلاقی را روشن کرد. فکر می‎کنم &#8230; <a href="http://nonplace.ir/?p=375">ادامه‌ی خواندن<span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;"><a href="http://www.rahesabz.net/story/48544/">این</a> متن را بخوانید و ترانه «هوشم ببر » نامجو را هم با آن گوش دهید. شاید به تجربه‎ی من نزدیک شوید&#8230; خیلی اعتقادی به این ندارم که بتوان با یک نسخه تکلیف مسائل اخلاقی را روشن کرد. فکر می‎کنم اخلاق تا حد زیادی به تجربه برمی‎گردد. اما این نوشته‎ی دکتر نراقی، علاوه بر تحلیل موشکافانه و پدیدارشناسانه‎ی موضوع بخشایش، تحلیلی که من با خواندنش بسیار سبک شدم، ارزش زیبایی شناسانه هم دارد. برایش نوشتم این نوشته نوش دارویی بود برای همه‎ی شک‎های من درباره‎ی گزاره‎ی «ببخش و فراموش نکن». دو بار این نوشته را خوانده‎ام. یک بار با تأکید بر گفتگوی میان خود- گذشته و خود- اکنون قربانی و بار دیگر با تأکید بر اینکه قربانی نباید از تجاوزگر دیو اخلاقی بسازد و فاعلیت اخلاقی او را ندیده بگیرد. یک بار به روایت قربانی دقیق شدم و بار دیگر به روایت تجاوزگر. اما زمانی که ما قربانی یک سیستم می‎شویم، مثل همان نمایشنامه‎ی نیما که از شکنجه صحبت می‎شود یا وقتی خشم ما نه متوجه یک فرد بلکه یک دستگاه اداری است چطور؟ آنجا چگونه می‎شود از ارتباط بین قربانی و تجاوزگر حرف زد؟ آنجا چطور می توان بخشید؟</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">پسر همسایه که در ۱۵ سالگی در خیابان مردم را می‎زد حالا بلیط اتوبوس می‎فروشد و به حرمت همسایگی هوای من را هم دارد. آنقدری از آن روزها گذشته که خشمم به او تبدیل به دلسوزی شده باشد ولی چطور می‎شود سیستمی که او را به این کار فراخوانده بود بخشید؟</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nonplace.ir/?feed=rss2&#038;p=375</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

